7/9/09

سؤال بی‌جواب؛ خوابت برده است یا خود را به خواب زده‌ای؟

در سه سالی که در سیصد و شصت و بلاگ‌های مختلف می‌نویسم، یاد گرفته‌ام وقتی ادمی عصبانی ت می‌کنند، بهتر است سکوت کنی و از کنارش بگذری، بهتر است بهش بها ندی، جوابی ندی، وگرنه جواب دادنت یعنی این‌که بهش بفهمونی تو عصبانی شدی و شاید او را به هدفش برسانی، اما سکوت ِ من در قبال این کلمه‌های شما برای من می‌شد یه سرطان بی‌درمون.

لینک سایت رسمی آقای فرهاد جعفری؛ نویسندهٔ کتاب کافه پیانو

آقای جعفری!
سلام
من مقدمه چینی بلد نیستم. فقط بلدم حرفم را رک و صریح و پوست کنده بگذارم کف دست آن کس که باید .

وقتی هفت هشت ماه پیش به خواست یکی از دوستان، قرار شده بود براش چند کتاب بخرم و بفرستم به آن ور آب، توی لیستی که فرستاده بود، کافه پیانو هم بود. مدت‌ها بود من هم با خودم قرار گذاشته بودم که این کتاب رو بخرم، نمی‌دونم چرا هروقت تو کتاب فروشی می‌بودم و هر کتابی می‌خریدم باز کتاب شما رو پشت گوش مینداختم، اونروزی هم که برای دوست ، به خرید کتاب رفتم، پول به اندازه ای نبود ک دو تا کافه پیانو بشه خرید. به هرحال قضیه گذشت و باز هم هی پشت گوش مینداختم این کافه پیانو را .... و اما امروز ، وقتی به بلاگتون رسیدم و خوندم، خوشحال و خوشحال‌تر شدم که هفت هزار تومن رو حروم کتاب شما نکردم، جداً می‌گم! درست است در دنیایی که ادم‌ها ازادن هرگونه می‌خواهند زندگی کنند پس عقاید سیاسی و جبهه‌گیریشان به هر سمت برای خودشان محترم است، اما آقای جعفری می‌دانید، حرف های شما مثل همان حرف همان آقای محبوب شماس که ما را خس و خاشاک می‌خواند، حرف‌هایتان انگاری‌ست که خواب برده است شما را . القصه هم خواب شما را برده است وگرنه این همه خون ریخته شده را به حساب آروم بودن و آرمانی بودن جامعه نمی‌گذاشتید، اقای جعفری انقلاب 57 دوباره پیروز نشد، بلکه مردم را متنفرتر از گذشته کرده است.

شما چه تصوری دارید از گذاشتن پنج – شیش تا عکس طرفدارهای احمدی نژاد که همگی جوان هستند و نسل سومی، بله آقای جعفری هرکس از هر نسل و قشر و فرهنگ و طیف فکری می‌تواند یک نماینده منتخب داشته باشد، اما همانگونه که شما 14 میلیون (رقم مذکور در سخنان مرد محبوبتان) را نمایندهٔ مردم نمی‌دانید من هم آن پنج شش عکس تزیینی را نماینده مردم نمی‌دانم. من نمی‌خوام به شما بگم چرا من با احمدی‌نژاد مخالفم و شما چرا با موسوی و کروبی حتی آقای رضایی موافق نیستید، نمی‌خوام بگم چرا اصلاح‌طلب نیستین، نمی‌خوام بگم که مردی که سنگش را به سینه‌تان می‌زنید دروغ‌ها نگفته، نمی‌خوام بگم که با چشم خودمان چیزهایی دیدیم که ما را متنفر کند ازش، فقط برام سوال شده است که شما خوابید یا خودتان را به خواب زده‌اید. اقای جعفری به نظر نمیاد چشم و گوش بسته باشید، به نظر نمیاد که بلد نباشید فیلترینگ‌ها رو رد کنید و ببینید در دنیا چه خبر است. به نظر نمیآد که خواب باشید، وگرنه بیدار کردن آدم‌های خواب بسی آسان تر از آن هایی که خود را به خواب زده اند... آقای جعفری خاطره‌ی یکی از دوستان ستاد را در بلاگ تان گذاشته‌اید و بعدش با کلمه‌هایی که از پشت آن لبخندی ملیح را به نشانهٔ استهزا گرفتنان می‌توان دید، پشت هم قطار کرده‌اید تا به زور ما مردم را در اقلیت نشان دهی. می‌دانید چه احساس کذایی از این رفتار ملعون شما به من دست می‌دهد؟ انگاری که همه را فروخته‌اید به بهای ناچیزی. احساس خیانت مثل بغضی فشرده شده است در سینه‌ام. نمی‌توانم به سادگی از خیانت ِ شما در قبال ادبیات بگذرم، نمی‌توانم تصور کنم که نویسنده‌ای آن هم یک نویسندهٔ محبوب انقدر خواب باشد که این خون های ریخته شده را نبیند. یا این گاز‌های اشک‌آور را استشمام نکند. آقای جعفری راستی اگر کسی ریگی به کفشش نباشد چرا خودش را به آب و آتیش میزند؟ می‌دانی آقای جعفری؟ نمی‌دانی! زیباترین درسی که در زندگیم گرفتم، بها دادن به حرمت‌ها بود. این دایرهٔ حرمت آسان به دست نمی‌آید که از دست برود. شما کاش قبل حرمت ِ شهرت ِ خود، حداقل حرمت ِ قلم را، حرمت کلمه‌هایی که همهٔ آن مردم عادی به آن پناه می برند را کاش نگه می‌داشتی. دارم فکر می‌کنم چه خوب که کتابت را هرچند که خوب و عالی، نخواندم تا بعد کوفت شود آن همه لذتی که قرار بود از خواندن کتابت ببرم.

5/26/09

همه ي جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم


به کسی
نه برای آن که روزهایی دگر در شهر گرفته‌ای خواهد نشست، درسی بخواند، قلمی بزند، سیگاری دود کند
برای تو که روزی دگر باز از زیر این سقف کوتاه، دل دل فرار را با چشم‌های بسته توی اتوبان زمزمه می‌کنی
نه برای آن حرمت‌هایی که به پاس کلمه‌هایت قائل بودم


دریغ


برای خود که روزی از دوردست‌ها به امروز نگاه می‌کنم، برای من که حتی ماندن را تاب آورده‌ام و ماندم تا وقتی که کلمهٔ فرار از پیشانی‌ام پاک شود، بدان که فرار با رفتن فرق دارد، رفتنی که رنگ آسمان همه‌جا همین باشد


برای وجدان خودم، دور از همهٔ هیاهوها


با این‌که خوب می‌دانم یک برگه کاغذ رأی که شاید حکمی در سرنوشت صادر کند هیچ از من کم نمی‌کند، گرچه چندی پیش عهد من با من این بود که شرف ِ خودم است و وجدانم، چه بسا کسانی آن را مهر بی‌ناموسی در شناسنامه خواندندش، چه بسا آن‌هایی که از اهانت مستقیم فروگذار نیستند، و چه بسا کسی که برای شعور نسنجیدهٔ من نسنجیده متأسف شد. این سکوتی که در مقابل حرف‌های بسیاری کرده‌ام تنها به خاطر این است که همیشه حاشیه‌ها انرژی آدمی را تحلیل می‌برند، همان شد که تنها کار خودمان را کردیم، خواستیم، با انرژی آمده‌ایم جلو، حتی ساز مخالف‌ها را به گوشمان کوک ساختیم، اما این‌ها کفایت نکرد شما انسان‌هایی را که دچار خودبزرگ‌بینی شده‌اید، چنان که بادی به غبغب بیندازید و نیشخندی بزنید هه، جو زدگیه دیگه! هرچند برایمان مهم نیست که آدم‌هایی مثل شما، ما را یه مشت آدم جو زده بخوانند، برایم تنها مهم این است که نیک روشن شوید که سکوت ما دال بر بی‌تاب بودن کلمه‌هایمان نیست، حرف کم نیامده است، چه بسا آن‌قدر هست که زمان جرأت شنیدنش را بهتان خواهد داد، سکوت ما تنها احترامی‌ست به افکار شما




حق دیر زمانی‌ست که از یاد رفته است، رنج‌ها همه کارشان از تلنگر گذشته است، چه بسا که همه تلنگرها حکم عمیق‌تر شدن خواب‌ها را صادر می‌کنند نه آن که بیدار باش را فریاد کنند. نگران کننده است این شرطی شدن ِ آدم‌ها نسبت به همه کوتاهی‌ها، فشار و رنج. ناخودآگاه آدم‌های مصیبت دیده‌ای که گاهی شیون می‌کنند و بعد مدت‌ها زل می‌زنند به جایی و سکوت اختیار می‌کنند در ذهنم تشبیه می‌شوند به رفتار بی تفاوت شما در قبال سرنوشت. این روزها که همهٔ ما یک دست شالی سبز، دستبندی، عکسی، حرکتی، حرفی، قلمی که همه سبز، به راستی موجی در ما راه انداخته است، همهٔ ما خسته‌ایم، خسته از سرکوب ِ آزادی، اما این روزها حق در زیر پوستمان بیدار شده است، احساس محق بودن به شوق آورده است ما را. چه بسا کسانی با تمام توان ِ خود مشارکت خود را نشان داده‌اند و کسانی در حد ِ توان خود، آمده‌ایم تا احساس کنیم که آری ... اینجا با تمام خفقان می‌توان لحظه‌هایی از عمق ریه‌‌ها نفس کشید، این فرصت‌هاست که تمام کسانی را از این سرکوب خسته‌اند یک‌پارچه به هم پیوند داده است. و این پیوند یک دست، فیگور تحریمی‌ها را آزرده ساخته است. این حقیقت روشن که از تحریم به هیچ جا نمی‌رسیم، چهار سال پیش به همهٔ ما ثابت شده است، حماقت بسیاری از ما چهار سال بی‌آبرویی در سراسر دنیا، فشارهایی خارج از توان بر همه قشری که از دانشجو گرفته تا قشرهای فرهنگی و خاص جامعه، ـ جدا از فشارهای اقتصادی بر همه قشری ـ برایمان به بار آورده است



ما در چهارچوب عقل سلیم و اعتقاد به استفاده از حق آزادی‌مان در بیست و دو خرداد دست به دست هم با اتحادی بی‌نظیر نشان خواهیم داد که ما هم می‌توانیم، می‌دانی مزهٔ شیرین پیروزی در این فضای سخت بی رسانه و سانسور، در این تاریکی، برایمان سال‌ها زیر دندان خواهد ماند. نوری می‌آید
...



پنج خرداد هشتاد و هشت

4/29/09

ک مثل تلنگر

کلمه هاي بسياري هستند که با ک شروع شوند، ساده ترين شان همان هايي است که روزانه با آنها سروکار داريم و اگر از ما بپرسند بدون شک درنگي در ليست کردن شان نخواهيم داشت؛کار، که روزانه ساعت هايي از وقت مان را براي آن مي گذرانيم. کتاب که نماد روشنفکري يا دلخوشي يا حتي براي تحصيل ما است. کفش که هرروز بند آن را مي بنديم تا روز جديد را شروع کنيم. کينه يي که روزانه با آن درگيريم. کلمه هايي که به واسطه آنها حرف مي زنيم و مي نويسيم. کمربندي، کبوتري، کلاغي،... اما نه... لحظه يي صبر کنيد، مثل اينکه چيزي را فراموش کرديم، البته که فراموش نکرديم، بي تفاوتيم، همان طور که در طول روز صدبار بي اعتنا از کنارشان رد مي شويم. شايد بايد بهانه يي وجود داشته باشد که يادي از آنها بکنيم. شايد شانزدهم مهر که روز جهاني کودک باشد، حواس جمعي داشته باشيم که اين دفعه که از کنارشان رد شديم، حداقل به لبخندي اکتفا کنيم.

شايد افزايش هشت تا10 درصدي آمار فرزندکشي و کودک آزاري نسبت به سال گذشته، تکاني به ما بدهد، هوشيار شويم که اين بار نوبت کيست؛نوزاد سه ماهه يي که در آبان ماه به خاطر سر و صدا توسط پدرش خفه شد يا محمد پسر 10 ساله يي که به خاطر نمره 16 زير کتک هاي پدرش جان داد؟ بهانه يي باشد براي ايمان آوردن به ضعف امنيت اين قشر از بشريت. (بهانه يي باشد براي باور نبود امنيت براي اين قشر نوپا از بشريت.) بي اعتنايي ما در مقابل تيترهاي فجيع راجع به کودکان بسيار هولناک است، اين يعني کليشه يي شدن خبرها، کليشه يي شدن آزار و مرگ کودکان. چقدر تلنگر لازم است تا اين بار که از شما پرسيدند ک مثل چي؟ بي درنگ بگوييم ک مثل کودک، ک مثل کودکان کار، ک مثل کفش پاره، ک مثل کار اجباري... البته چه سودا به اين تلنگرها، چه سودا به اين قلم ها و اين کلام ها، مادامي که سکوت پيشه کرده ايم، انگاري طلسم شده ايم تا سهم اين بچه ها از هر آنچه در جهان است، حسرت باشد.

پی‌نوشت: این مطلب در صفحهٔ آخر روزنامهٔ اعتماد ، اسفند ماه چاپ شد.

4/20/09

...

حرکت‌ها همه در خماری ِ لنگهایشان مانده‌اند، جایی لغزش به سیرت ِ خود ارضایی‌ها کوبانده شده است، می‌دونی که حقیقت هیچ‌وقت قابل تأمل نبوده است چرا که بشر درنگی در رد کردن حقیقت ندارد، حتی اینکه همه به نوعی با آشفتگی‌های چین و چروک‌های مغزشان خودارضایی می‌کنند، نمی‌خواهند یا نمی‌توانند به خود بقبولانند خود داستانی دیگر است، و این که لایک اس فیلسوفانِ خمار خود و یک مخاطبی که همین الان میخواند را مستثنی از عالم ناتوانی باور ِ حقیقت بدانم ؛ داستانی دگر، یک مخاطب هم یک مخاطب است، دو مخاطب هم دو تا، بیست تا هم بیست تا، می‌دونی که همه مستثنی‌اند، همه ...

4/1/09

باور

همین حوالی بهار؛ زمستان نامی را به دار کشید
.
چنان رسم این تیغ ِ سر به هوا همان است که شاهد ِ آنی؛ آهسته آهسته ... اگر پنجره‌ای باشد و روزی فکر هوشیار، ... یا تنها حسی آمیخته با چشم بصیرتی ... و شتاب ِ این آهسته آهسته، زمستان ِ معدوم را نظاره‌ای شود. و اینک روزی از نو، بهاری از نو، سالی از نو، همان چرخش، همان بغض ِ پشت ِ پرده، ... و همان خلاء ... هر آن‌چه است اینک بهار و زمین ِ نو، و آن حافظه که فراموشی تدریجی مرامش نیست، ... خیر ... آن فاصلهٔ زمان، ... دور شدن از بعضی روزها، حتی ساعتی دور شدن، نفوذ ِ باور،‌ آرامش ِ مأمن، و گاه اتفاق‌های نیک را حتی نمی‌توان در گنجه‌ای حفظ کرد، مگر یادگارها، گرچه یادگار ِ هرچه خوب و بد همه روزی جا می‌مانند و تنها چیزی که باقی می‌ماند صندوقچهٔ فرسودهٔ این ذهن هوشیار است. ـ
.
.
ما که در ما جا می‌مانیم، و تبارمان میل ِ بقا، همان دچار زندگی شدن و دچار ِ بقا شدن، گذشته از هر اختیار. باد و آتش و سبزینه و آب و خاکستر و خاکستری‌ها در جمله‌ای نمی‌گنجند تا نیک سر ِ تعظیم فرو آورند در قبال این بهار، بهاری که بقایش به دل است ... نه به جوانه‌های مظهر. ... هرچه بود سبز ِ سرو ِ همیشه سبز بعد تکاندن شانه‌هایش از برف خیلی خوشایند بود چنان که اگر بهار مطلق بود دیگر ایمانی نبود به نور ِ امید. ـ
.
.
.

سحرگاه ششم فروردین هشتاد و هشت

3/11/09

دچــار

دوستی بحثی را اندر حکایت «دچار» شروع کرد


و من کلامی مختصر از آن‌چه که می‌دانستم برایش نوشتم




دچــار


من دچار ِ زندگی‌ام و این دچار بودن را دوست دارم، هرچند که سخت باشد، ناگزیر حتی سخت ِ آن را دوست دارم، ولاغیر، دچار ِ زندگی نبودن، مساوی‌ست با مرگ. فکری شده‌ام با این جمله‌ها، که دچار هم حرمتی دارد نزد ما، امـّا این که چه چیز حرمتی بی‌همسان دارد برای همه مجهول است، اثباتش در آن که، اگر آدمی منع از یا وادار به کاری شود، به احساس‌های منفی مبتلا گردد، تلاش کردم که ننویسم دچار ِ خشم و ناراحتی می‌شود، ولی باید دانست که هرلحظه ما دچاریم، دچار ِ زندگی ... و همهٔ حس‌های دیگری که دچارشیم، زیر سایهٔ زندگی هستند؛ حتی عشق، می‌دانی که عشق است که بی‌زندگی ممکن نیست نه آن که شاعرنماها حین دود کردن ِ سیگاری می‌گویند که زندگی بی‌عشق ممکن نیست، دچارهای زندگی حق ِ عاشق شدن را از آن خود می‌دانند ... اما ... آدمی، لحظه به لحظه از زندگی‌ش را ناگزیر است که دچار باشد. بازی با کلمه‌ها، انسان‌ها را گاهی اوقات دچار اشتباه می‌کند، البته که هر دچاری، دچار نیست، دچار ِ اشتباه، سوءتفاهم این‌جاست که چرا دچار را تعبیر به عشق کرده‌اند، شاید هم عشق را تعبیر به دچار. ... حقیقت ِ محض این است که باور ... عادت ... دچار ... همگی مرزی دارند، تا چیزی را باور کنیم، و خو بگیریم و شاید هم عادتش دهیم، ... و برسیم به جایی که دچارش شویم، ... و وقتی که دچارش شویم، شاید «عشق» رخ بنماید، و البته نازک خیال نیستیم که عشق رخ دهد یا نه، چون دچار خود مرا کفایت می‌کند تا بگویم که همهٔ ما به باور ِ هم زنده‌ایم ...




پی‌نوشت: دوستان، پوزش مرا به خاطر غیبت‌های طولانی و کم‌رنگ بودن بپذیرید، یک سر داریم و هزار سودا ...



نفس‌های آخر هشتاد و هفت


87/12/20

3/8/09

باورهای پوسیده روزی خواهند پوسید


هشت مارچ مبارک

از خودم پنهان نیست، پس از شما چه پنهان
مدّت مدیدی بود حرف‌ها و کلمه‌هایی برای امروز، در نظر گرفته بودم،



نه آن‌که بیایم از
رفاه ِ نداشتهٔ زنان ِ همین شهرم، نه از آزادی نداشته، نه از کتک‌های حواله شده، نه از نفقه‌های نداده شده، نه از آمار خودکشی و


شوهرکشی و زن کشی و چند همسری (چند زنی) ، شکایت کنم و آه بکشم، نه



شاید کفایت کند روزانه این خبرها را خواندن


شاید وقت این حرف‌ها حداقل امروز نبود


شاید می‌شد


از زندگی‌ای که زنان شهرم اسمش را زندگی گذاشتند نالید



حرف‌ها زیادند

اما دروغ چرا

دست‌هایم خالی‌تر از همیشه
کلمه‌هایم خسته‌تر از همیشه

رسمش این نیست که اینگونه تبریک بگویم
به شیرزنان و شیرمردان کشورم

بگویم که

خسته نباشید

دست به دست همیم تا پوسیده شدن این باورهای پوسیده

بگویمتان که
روز برابری‌خواهی
روز زنان ِ خستهٔ وطن

مبارک




هجده اسفند - هشتاد و هفت

1/21/09

بازی را ادامه بده، ادامه‌ٔ این بازی به منزلهٔ شخصیت شماست.


آدمی‌ست دیگر، اگر دستخوش حوادث نشود، فرقش را با مرده چه بدانیم، اصلا ً راه دور نرویم، بگذار بگویم، کلمهٔ اتفاق مصدرش اتفاق افتادن است، اگر بیفتد آن وقت فعل می‌شود و می‌گوییم که اتفاقی افتاد. نه که اتفاقی افتاده باشه، ولی آدم بخواد حرفی رو بزنه، باس یه مقدمه‌ای و کوفتی ولو بی‌ربط بچینه تا برسه به جای خوب ِ داستان و بعد شروع کنه به حرف ِ حساب زدن. بعضی وقتا آدم فکری می‌شود که نکند این همه ایمان لنگ بزند، نکند چون تو دم از ایمان به من می‌زنی و ُ منم رو حساب ایمان یه طرفه، ایمان رو دو طرفه می‌بینم، دروغ چرا، خیلی هولناک‌ئه که آدم به جایی برسه و ببینه نسبت به هیچ‌چیز نمی‌تونه واکنش درستی نشون بده، واکنش ِ درست پیشکش، اصلا نتونی هیچ واکنشی در مقابل چیزی که به نظرت ممکنه خطرناک‌ترین اتفاق ممکن برای تو باشه نشون بدی. نه که نتونی واکنش نشون بدی، اصلا نخوای واکنش نشون بدی، به جایی رسیدن که هیچ برات مهم نیست. ترس بی‌موردی نیس. هرکس برای خود دایره‌ای دارد، این دایره می‌تواند لیوانی مشروب باشد و سیگاری، این دایره می‌تواند معدود آدمایی باشد، این دایره می‌تواند کتاب‌هایی باشد و کاغذهایی، این دایره هرچی باشد خیلی مهم است و درد نبودنشان سنگین، چه بسا وحشت از دست دادنشان همیشه با تو باشد و در تنهایی ِ تو بزرگ‌ و بزرگ‌تر شوند و مثل بختک روانت را به بازی بگیرند. برایم از چسبیدن به حال و لذت بردن از آنی‌ها نگو که همه شوخی‌اند در سایه‌ٔ تهدیدها، تهدیدهایی برخاسته از خود دایره‌ها. این است که آدم به جایی برسد که وحشت بمیرد و جای خود را به مردن دهد. به شهر مرده‌ها خوش آمدید.
اما
اما
ایمان ِ من به مأمن آرامشم دروغ نبود.

87/11/1

1/17/09

این‌جا قرن بیست‌ویک است.

کلیپ اول
100- 140 زن ، 2 میلیون دختر در سال .


کلیپ دوم
اگه یه دختر با کلیتوریس متولد بشود، او ... بچه‌اش همگی می‌میرند، کلیتوریس ِ او به سرش می‌رسه و ُ میاد توی دماغش و سرش! و اونو می‌کشه، او می‌میره. باباش می‌میره، مامانش می‌میره!!!‌ ( حتما ً از غصه!) این همون دلیلی‌ست که ما نمی‌تونیم متوقف کنیم ختنه‌ٔ زنان رو.


خواستم تمام قوت و جوهر قلم را بچکانم و از دردی که ریشه در جهل آدمی دارد هر آن‌چه که توانمان است بگیم، اما نیک می‌دانیم که کفایت نمی‌کند این قلم از هر طرف که نگاه کنی کفایت نمی‌کند، نه مسکنی بر درد، نه نمایش عمق فاجعه.


پی‌نوشت: کلیپ اول، گزارش کلی‌ست، کلیپ دوم مصاحبه با یک زن سال‌خوردهٔ بومی‌نشین آفریقایی‌ست که عمده و مرکز توجه رو حرف‌هایی بود که بالا نوشتم. نوشتم که شاید نشد و نبینید کلیپ رو ...

87/10/28

1/15/09

تا اون‌جایی که خیالش جواب می‌داد،‌ برایمان خالی می‌بست.


87/10/26