سؤال بیجواب؛ خوابت برده است یا خود را به خواب زدهای؟
در سه سالی که در سیصد و شصت و بلاگهای مختلف مینویسم، یاد گرفتهام وقتی ادمی عصبانی ت میکنند، بهتر است سکوت کنی و از کنارش بگذری، بهتر است بهش بها ندی، جوابی ندی، وگرنه جواب دادنت یعنی اینکه بهش بفهمونی تو عصبانی شدی و شاید او را به هدفش برسانی، اما سکوت ِ من در قبال این کلمههای شما برای من میشد یه سرطان بیدرمون.
لینک سایت رسمی آقای فرهاد جعفری؛ نویسندهٔ کتاب کافه پیانو
آقای جعفری!
سلام
من مقدمه چینی بلد نیستم. فقط بلدم حرفم را رک و صریح و پوست کنده بگذارم کف دست آن کس که باید .
وقتی هفت هشت ماه پیش به خواست یکی از دوستان، قرار شده بود براش چند کتاب بخرم و بفرستم به آن ور آب، توی لیستی که فرستاده بود، کافه پیانو هم بود. مدتها بود من هم با خودم قرار گذاشته بودم که این کتاب رو بخرم، نمیدونم چرا هروقت تو کتاب فروشی میبودم و هر کتابی میخریدم باز کتاب شما رو پشت گوش مینداختم، اونروزی هم که برای دوست ، به خرید کتاب رفتم، پول به اندازه ای نبود ک دو تا کافه پیانو بشه خرید. به هرحال قضیه گذشت و باز هم هی پشت گوش مینداختم این کافه پیانو را .... و اما امروز ، وقتی به بلاگتون رسیدم و خوندم، خوشحال و خوشحالتر شدم که هفت هزار تومن رو حروم کتاب شما نکردم، جداً میگم! درست است در دنیایی که ادمها ازادن هرگونه میخواهند زندگی کنند پس عقاید سیاسی و جبههگیریشان به هر سمت برای خودشان محترم است، اما آقای جعفری میدانید، حرف های شما مثل همان حرف همان آقای محبوب شماس که ما را خس و خاشاک میخواند، حرفهایتان انگاریست که خواب برده است شما را . القصه هم خواب شما را برده است وگرنه این همه خون ریخته شده را به حساب آروم بودن و آرمانی بودن جامعه نمیگذاشتید، اقای جعفری انقلاب 57 دوباره پیروز نشد، بلکه مردم را متنفرتر از گذشته کرده است.
شما چه تصوری دارید از گذاشتن پنج – شیش تا عکس طرفدارهای احمدی نژاد که همگی جوان هستند و نسل سومی، بله آقای جعفری هرکس از هر نسل و قشر و فرهنگ و طیف فکری میتواند یک نماینده منتخب داشته باشد، اما همانگونه که شما 14 میلیون (رقم مذکور در سخنان مرد محبوبتان) را نمایندهٔ مردم نمیدانید من هم آن پنج شش عکس تزیینی را نماینده مردم نمیدانم. من نمیخوام به شما بگم چرا من با احمدینژاد مخالفم و شما چرا با موسوی و کروبی حتی آقای رضایی موافق نیستید، نمیخوام بگم چرا اصلاحطلب نیستین، نمیخوام بگم که مردی که سنگش را به سینهتان میزنید دروغها نگفته، نمیخوام بگم که با چشم خودمان چیزهایی دیدیم که ما را متنفر کند ازش، فقط برام سوال شده است که شما خوابید یا خودتان را به خواب زدهاید. اقای جعفری به نظر نمیاد چشم و گوش بسته باشید، به نظر نمیاد که بلد نباشید فیلترینگها رو رد کنید و ببینید در دنیا چه خبر است. به نظر نمیآد که خواب باشید، وگرنه بیدار کردن آدمهای خواب بسی آسان تر از آن هایی که خود را به خواب زده اند... آقای جعفری خاطرهی یکی از دوستان ستاد را در بلاگ تان گذاشتهاید و بعدش با کلمههایی که از پشت آن لبخندی ملیح را به نشانهٔ استهزا گرفتنان میتوان دید، پشت هم قطار کردهاید تا به زور ما مردم را در اقلیت نشان دهی. میدانید چه احساس کذایی از این رفتار ملعون شما به من دست میدهد؟ انگاری که همه را فروختهاید به بهای ناچیزی. احساس خیانت مثل بغضی فشرده شده است در سینهام. نمیتوانم به سادگی از خیانت ِ شما در قبال ادبیات بگذرم، نمیتوانم تصور کنم که نویسندهای آن هم یک نویسندهٔ محبوب انقدر خواب باشد که این خون های ریخته شده را نبیند. یا این گازهای اشکآور را استشمام نکند. آقای جعفری راستی اگر کسی ریگی به کفشش نباشد چرا خودش را به آب و آتیش میزند؟ میدانی آقای جعفری؟ نمیدانی! زیباترین درسی که در زندگیم گرفتم، بها دادن به حرمتها بود. این دایرهٔ حرمت آسان به دست نمیآید که از دست برود. شما کاش قبل حرمت ِ شهرت ِ خود، حداقل حرمت ِ قلم را، حرمت کلمههایی که همهٔ آن مردم عادی به آن پناه می برند را کاش نگه میداشتی. دارم فکر میکنم چه خوب که کتابت را هرچند که خوب و عالی، نخواندم تا بعد کوفت شود آن همه لذتی که قرار بود از خواندن کتابت ببرم.



